تبليغاتX
کوچه ی دل
کوچه ی دلم همیشه به نام توست اگرچه بارها انقلاب شود
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

محله ی ما کوچه هایش خاکی بود ، طوریکه ماشین نمی توانست وارد کوچه شود . ما صبر کردیم تا شهرداری کوچه ها را اسفالت کرد . بعد ما صبر کردیم تا چرخ اولین ماشین به کوچه ی ما باز شود.

ما هر روز صبر می کردیم تا ماشینهای بیشتری از کوچه ی ما عبور کننند وما مثل لشکر تاتارها در پی انها می دویدیم وگاهی پشت ماشینهای باری سوار می شدیم و گاهی روی سقف ماشینهای پارک شده سقف آرزوهایمان را نقاشی می کردیم...

ما بارها صبر کردیم تا این بازیهای کودکانه فراموشمان شود تا شاید زمان تجربه ی عشق فرا رسد . شاید  فکر می کردیم قلبهای بزرگترها برای عشق مناسب ترند.

و  من باز هم صبر کردم تا مهر شود و مدرسه ها باز شود و پدرت و گاهی برادرت تو را به مدرسه ببرند ومن سر کوچه صبر می کردم تا تو را همراه انها تماشا کنم ، و من هر روز صبر می کردم حتی روزی که مریض بودی و به مدرسه نرقتی ، آنروز آنقدر صبر کردم تا زنگ مدرسه ام خورد و خط کش چوبی ناظم به نام مقدس دانش و به نام نظم و به نام محبت بر دستان من نشست ، ومن چقدر آنروز درد کشیدم نه برای ترکه ها که بر دستم نشست بلکه برای دلم که تورا ندید و شکست.

من صبر کردم آنقدر صبر کردم تا پدرت برای رفتن تو به مدرسه سرویس گرفت و از ان به بعد دیگر کسی همراه تو نبود و اینبارتو صبر می کردی تا سرویست برسد و تو چادر سیاهت را به دور مانتوی تیره ات بپیچانی وسوار شوی و تو همیشه مانتو ات تیره بود و من انقدر صبر کردم تا رئیس جمهور عوض شد و تو رنگ مانتو ات .

من همچنان در کار صبر کردن بودم اما  پدرم بی کار بود و مریض و روز به روز مریض تر وبیکار تر می شد و روز به روز صبر من هم بیشتر و تو روز به روز بزرگتر می شدی ، انگار صبر من با سن و سال و جثه ی تو رشد می کرد...

من صبر کردم تا تو معنای نگاههای همیشگی من ، تا معنای رودر رو شدنهای اتفاقیمان را در کوچه ، در بقالی اصغر اقا، جلوی ماست بندی سر کوچه ، توی صف نانوایی و ... بفهمی وبعد از ان در کار صبر کردن مرا همراهی کنی .

بعد از ان ما می خواستیم صبر کنیم تا پدرم خوب شود تا درسمان تمام شود و تا برویم سر کار و با هم ازدواج کنیم اما خواستگارهای تو صبر نمی کردند و همینطور طلبکارهای پدرم و سرمایه هایی حقیر که بزرگ و شریف می شدند و فقر که از صبر من و تو بزرگتر می شد ...(به اینجا که رسیدم فلمم شکست)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 15:38  توسط حسین  | 

  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  شیعه ی علوی یعنی کسی که در راه علی ، و به

 میزانی که قدرت واستعداد  دارد،در پی علی قدم بر می دارد.

او نمی تواند در جامعه ای که از جامعه ی علی  بسیار بدتر است ،

سرنوشتی بهتر از سرنوشت رهبرش داشته باشد

 

                                                           دکتر علی شریعتی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دوستان عزیز که همراه کوچه دل بودید شبهای احیاء کوچه دلی هارو فراموش نکنید

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 19:32  توسط حسین  | 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 رمضان کوچه ی نخواستنهاست ، نه نداشتن ها ،

 رمضان کوچه ی خود داری است  از انچه برخورداریم.

 رمضان کوچه ایست که تو را به لبخند خدا می برد

                                     *****

 رمضان کوچه ی خندیدن به کسانی است که برای توجیه روزه داری

 در پی فوائد پزشکی اند.

 رمضان حتی برای درک گرسنگی گرسنگان نیست

 رمضان کوچه ی فهم فقر خویشتن است.

                   *****

 رمضان کوچه ی گریستن است.

       نه برای فرق شکافته ی علی (ع)

       بلکه برای زخمهای بزرگ وروحانی علی (ع)

          زخمهایی که بر تمام تاریخ سنگینی می کند.

                   *****

 رمضان پایان راه نیست

       رمضان کوچه ای است،

           هرسال کوچه ای است

            که کوچه به کوچه تو را به خدا می برد...

+ نوشته شده در  جمعه 6 شهریور1388ساعت 7:28  توسط حسین  | 

  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* بهش میگفتند انحصار طلب، دیکتاتور، مرفه ، پولدار .دوستانش دوستانه  گفته بودند چرا جواب نمیدی؟ تا کی سکوت ؟          

می گفت :مگه نشنیدید که قرآن میگه (ان الله یدافع عن الذین امنوا) یعنی یه وظیفه برای منه که ایمان آوردنه ،یکی هم برای خدا که دفاع کردنه. دعا کن وظیفه خودمو خوب انجام بدم. اون کارش رو خوب بلده 

    دی در حق ما کسی بدی گفت ******** دل را زغمش نمی خراشیم

    مانیز نکویی اش بگوییم ******** تا هر دو دروغ گفته باشیم

*صد دقیقه تا بهشت اسم کتابچه ایست که توسط مجید تولایی نوشته شده ومن خیلی اتفاقی  خریداریش کردم  این کتاب به صد دقیقه از خاطرات ارزنده ، از زندگی  دکتر بهشتی پرداخته که در اینجا به چند نمونه جذابش اشاره میکنم (به نظر من آموزنده بود... )

* کنفدراسیون دانشجویان ایرانی در آلمان دعوتش کرده بودند برای سخنرانی . رفته بود. طبقه ی اول مشروب خوری وپارتی آلمانیها بود ، طبقه دوم سخنرانی حاج آقا. اول از همه ، حصیر رو پهن کرد تا نمازش رو بخونه. بعد هم پاسخ به سوالات . بهشتی تا آخر مونده  بود.

* از کنار قبرستان می گذشتند که اتفاقی به قبر مارکس رسیدند.طرف سگهای اطراف قبر رو نشون داد وبا کنایه گفت:دارند فاتحه می خوانند. بهشتی با ناراحتی تشر زد که حق توهین نداریم. چه مسلمان ، چه کافر.

* طلبه جوان هر روز می رفت دبیرستان ودرس انگلیسی می داد پولش هم می شد مایه امرار معاش . می گفت اینطوری استقلالم بیشتره ، هم نواقص  حوزه رو بهتر می فهمم وبا شجاعت بیشتری می تونم نقد کنم ،بهشتی تا آخر هم با حقوق باز نشستگی  آموزش و پرورش زندگی میکرد

* با جدیت می گفت بهشتی سنیه"اشهد ان علیا ولی الله "رو نمیگه گفته بود شب بیا پشت سرش نماز بخون تا بفهمی اشتباه می کنی.به بهشتی هم شپرده بود که فلانی می آد این جمله رو بلند بگو....اذان و اقامه روگفت ولی خبری ازاین جمله نشد. به بهشتی اعتراض کردم که هر شب می گفتی ، حالا امشب چرا ؟ گفت اگر امشب می گفتم به خاطر اون آقا بود. ولی من که همه وجودممحبت به علی است چرا باید برای بیک نفر بگویم.

* دعوت شده بود برای سخنرانی.گفت :اول من رو بشناسید بعددعوتم کنید. گفتند می شناسیم!        گفت :من روحانی هستم که نعلین نمی پوشم ، تنها هم با افراد مذهبی در تماس نیستمبلکه با افراد به ظاهر غیر مذهبی هم سرو کار دارم.اگر فردا دیدید عده ای بدون ریش و با کراوات به خانه ومحل کارم می آیند تعجب نکنید . حالا خواستید می آیم.

* رفت یه خونه خرید، خیابون (ایران) گفت : درسته که از اول قلهک بودیم اما الان مسئولیم باید بین توده مردم باشیم. اثاثیه رو برده بودند، منتظر بودند شب بیاد شام رو خونه جدید بخورند.صدای انفجار همه رو شوکه کرد. بهشتی رفت خونه جدیدش . بهشتی شد...

(صد دقیقه تا بهشت، مجید تولایی،نیاد نشر اثار واندیشه های دکتر بهشتی )

+ نوشته شده در  شنبه 24 مرداد1388ساعت 0:52  توسط حسین  | 

 

 منتظر انسان مسلمان متعهدي است كه هر لحظه در انتظار انفجار

  قطعي نظام هاي ضد انساني است و همواره خود را براي شركت در

 چنين انقلاب جهاني و بدر دومي كه با شمشير علي و زره پيامبر

 و به دست فرزند پيامبر و علي بر پا ميشود آماده مي كند .

 بنا بر اين انتظار مذهب اعتراض ونفي  مطلق نظام  حاكم

 و وضع موجود است.  در هر شكلي ، انتـــظار نه تـنها از انسـان 

 سلب مسئوليت نمي كند،بلكه مسئوليت او را در سـرنوشـت خودش و

 سرنوشت حقـيقـت  و سـرنوشـت انـسان ، سنگين ، فـوري ، مـنطقي  و

 حياتي مي كند

                             * دكتر شريعتي *

             (ص۳۰۳ - مجموعه آثار19 - حسين وارث آدم) 

 

        او خواهد آمد...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 3:25  توسط حسین  | 

حرفهايي هست براي گفتن،كه اگر گوشي نبود نميگوييم

وحرفهايي هست براي نگفتن،

حرفهايي كه هر گز سر به ابتذال گفتن بر نمي آرند

حرفهايي ، شگفت،زيبا واهورايي همين هايند !

وسرمايه ماورايي هر انساني به اندازه ي حرفهايي است كه براي نگفتن دارد...

                كلماتي كه پاره هاي بودن آدمي است

                           (معلم شهيد شريعتي)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 20:50  توسط حسین  | 

 

 روزی ما دوباره کبوتر هایمان را پیدا خواهیم کرد

 ومهربانی دست زیبائی را خواهد گرفت.

 **

 روزی که کمترین سرود

                     بوسه است

 وهر انسان

 برای هر انسان

 برادری است.

 روزی که دیگر در های خانه شان را نمی بندند

 قفل

       افسانه ئی است

 وقلب

 برای زنده گی بس است

 روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

 تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.

 

 روزی که آهنگ هر حرف ، زنده گی ست

 تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم

 

 روزی که هر لب ترانه ئی ست

 تا کم ترین سرود ، بوسه باشد

 

 روزی که تو بیائی، برای همیشه بیائی

 ومهربانی با زیبائی یکسان شود.

 

 روزی که ما دوباره برای کبوترهای مان دانه بریزیم...

 **

 ومن آن روز را انتظار می کشم

 حتا روزی

 که دیگر

 نباشم.

                                        (احمد شاملو)

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 تیر1388ساعت 15:33  توسط حسین  | 

 

 چون پاره سنگی

                عاشقم

                 به گنجشکی هراسان

 و هر بار

       نومید بر میگردم به خاک

       برمیگردم به خویش

       جدا شده ای از نخ نگاهم

      چون بادکنک ماه

       از تو دورم

                         دور۰۰۰

                                                 عبدالجبار کاکایی

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 2:18  توسط حسین  | 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 دیدم او را آه بعد از بیست سال

 گفتم:این خود اوست؟ یا نه، دیگری است

 چیزکی از او در او بود و نبود

 گفتم:این زن اوست؟ یعنی آن پری است ؟

                    ****

 هر دو تن دز دیده و حیران 

                                   نگاه

 سوی هم کردیم و حیران تر شدیم

 هر دو شاید با گذشت روزگار

 در کف باد خزان پرپر شدیم

                    ****

 از فروشنده کتابی را خرید

 بعد از آن آهنگ رفتن ساز کرد

 خواست تا بیرون رود بی اعتنا

 دست من در را برایش باز کرد

                    ****

 عمر من بود او که از پیشم گذشت

 رفت و در انبوه مردم گم شد او

 باز هم مضمون شعری تازه گشت

 باز هم افسانه ی مردم شد او

                             (حمید مصدق) 

+ نوشته شده در  شنبه 22 فروردین1388ساعت 12:27  توسط حسین  | 

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 باتو شروع شد !

 بدون تو تمام می شود!!!

بی تو تمام میشود ، بی تو تمام میشود ، بی تو تمام می شود

بی تو تمام میشود ، بی تو تمام میشود ، بی تو تمام می شود

بی تو تمام میشود ،بی تو تمام می شود ، بی تو تمام می شود   

 بی تو تمام میشود ،بی تو تمام می شود ، بی تو تمام می شود   

   بی تو تمام میشودبی تو بی تو بی تو بی تو بی تو بی تو بی تو

   بی تو بی تو بی توبی تو        بی تو تمام می شوم ...

                                  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 فروردین1388ساعت 16:52  توسط حسین  | 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  دم عید است !

  و چه تقدیر بدی دارند این کوچه ها !

        که هر سال باید شستشو شوند

                                           از یادها،

                                              از داغ ها...

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 اسفند1387ساعت 19:31  توسط حسین  | 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بـه كـوتـاهـي عمــر آشـنـا يي        مرا بي همزبان ، بگذارو بگذر

درين ويرانه دل،گاهي نگاهي        به رسم يادگـار، بگـذار و بگذر

برو، تا از زمانـه جا نمـاندي         توهم زخمي مرا ، بگذاروبگذر

دوچشمم راكه مشتاق توهستند       كنون درسيل خون، بگذاروبگذر

بـگو بـاران بشويد خـاطراتت        مرا چون خاطره ، بگذاروبگذر

بـرو آنجـا كـه آرامش  بيـابي        مـرا آرام مـن ، بگـذار و بگذر

ازين پس مونسم با شعله هجر      مـرا در آتشـت ، بگـذار و بگذر

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت 20:11  توسط حسین  | 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 مردی با خود زمزمه کرد،"خدایا با من حرف بزن"

           یک سار شروع به خواندن کرد.   اما مرد نشنید.

 فریاد بر آورد، "خدایا با من حرف بزن"

           آذرخش در آسمان غرید.           اما مرد گوش نکرد.

 مرد به اطراف خود نگاه کرد وگفت:"خدایا بگذار تورا ببینم"

            ستاره ای درخشید .               اما مرد ندید.

 مرد فریاد کشید"یک معجزه نشانم بده".

             نوزادی متولد شد.                 اما مرد توجهی نکرد.

 پس مرد در نهایت یاس فریاد زد:"خدایا لمس کن وبگذار بدانم

                                                 که اینجا حضورداری.

درهمین زمان خداوند پایین آمدومرد را لمس کرد.

 اما مرد پروانه را با دستش پراند وبه راهش ادامه داد.

                           (گمنام)

+ نوشته شده در  جمعه 9 اسفند1387ساعت 18:22  توسط حسین  | 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 دیشب خیال تو بود و خواب در چشمانم

 وچه مشاجره ای بود بین خیالت و خواب!

 خواب می گفت:

         این چشمها شبها آشیان منند

 وخیالت می گفت:

        من امده ام برای همیشه اینجا بمانم ، چه تو باشی وچه نباشی!   

 خواب فریاد می زد:

            نه، من تنها باید! در اغوش این پلکها آرام گیرم

 وخیال توبا خونسردی می گفت:

           نگران نباش با وجود من این پلکها بسته نخواهند شد !...

               عاقبت خواب قهر کرد ورفت.

               ومن بی خواب شدم.

               و تا صبح خیال تو در چشمانم خانه کرد...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 اسفند1387ساعت 0:9  توسط حسین  |